«اعتراضات معیشتی و خلأ سیاست طبقاتی در چپ»
در واکنش به اعتراضات معیشتی اخیر، دو رویکرد عمده میان بخشی از چپ غالب شده که، با وجود تفاوت ظاهری، هر دو به یک نتیجه مشترک میرسند: کنار گذاشتن سیاست طبقاتی و ناتوانی در خواندن تضادهای واقعیای که این اعتراضات را به حرکت درآوردهاند. یکی با تقلیل سیاست به ژئوپلیتیک، اعتراض را از پیش بیاعتبار میکند و دیگری با تقدیس خودبهخودی خیابان، از نقد هژمونی و جهتگیری مسلط طفره میرود. نقطه تلاقی هر دو، ناتوانی در فهم بازار به مثابه یک میدان طبقاتی متکثر است.
گرایش اول، چپی است که با عنوان نئوکمپیست شناخته میشود. این رویکرد با اشاره به پیامها و ژستهای دولتهای متخاصم مثل اسرائیل و آمریکا، کل اعتراض را «از دم ارتجاعی» اعلام میکند. استدلال این چپ معمولن ساده است: چون اسرائیل پیام میدهد، چون وزیر دفاعش تهدید میکند، چون نتانیاهو با ترامپ دیدار میکند، پس اعتراض ابزار جنگ روانی است و هرکس در خیابان است یا آگاهانه مهره است یا ناآگاهانه پیادهنظام. در این چارچوب، نقطه عزیمت تحلیل نه وضعیت مادی مردم، بلکه صفبندی دولتهاست.
شاخهی دیگری از همین «چپ» که کانال «جدال» نقش بلندگوی آن را بازی میکند، ظاهرن موضع نرمتری میگیرد و اعتراضات را برحق میداند. اما بلافاصله مسئله را به این نگرانی گره میزند که «غرب اعتراض را هایجک نکند» و از اینجا به این نتیجه میرسد که دولت باید خودش اعتراض را مدیریت کند تا به دست غرب نیفتد. طعنه ماجرا اینجاست که در عمل، نگرانی از “هایجک خارجی” به عادیسازی “هایجک دولتی” میانجامد. اعتراض از ابزار فشار از پایین، به موضوع مدیریت از بالا تبدیل میشود.
یک دوگانهی جعلی ساخته میشود که انگار فقط دو انتخاب وجود دارد، یا مصادره غرب یا مهار دولت. گزینه سوم، یعنی استقلال طبقاتی و سازمانیابی از پایین، دقیقن در همین نقطه از تصویر حذف میشود. نتیجه هم روشن است اعتراض به ماده خام بازسازی مشروعیت از بالا تبدیل میشود و مطالبات واقعی مردم جای خود را به واژههایی مثل “ثبات”، “امنیت”، و “مدیریت” میدهد.
مشکل این روایتها آنجاست که سیاست را به شطرنج دولتها تقلیل میدهد و تضادهای طبقاتی را از صحنه حذف میکنند. اینکه امپریالیسم تلاش میکند بحرانهای اجتماعی دولتهای رقیب را مصادره کند، واقعیتی انکارناپذیر است و بعضن هم موفق بوده. اما این واقعیت، برهانی برای بیاعتبار کردن رنج مادی مردمی که زیر تورم، سقوط ریال، و فشار اقتصادی خرد میشوند نیست.
وقتی تحلیل با ژئوپلیتیک شروع و تمام میشود، سازوکارهای داخلی انباشت، ریاضت، رانت، خصوصیسازی و سرکوب یا نادیده گرفته میشوند یا به دعواهای جناحی درون سیستم تقلیل پیدا میکنند، با امید هدایت کردن دولت سرمایهداری حاکم. توگویی مسئلهی اصلی، کجفهمی ایدئولوژیک یا «بیراهه رفتن یک جناح» است، نه منطق انباشت یک دولت سرمایهداری اقتدارگرا.
این رویکرد در نهایت، نقد اقتصادی-طبقاتی را به نقد اخلاقی-ایدئولوژیک تبدیل میکند. به جای اینکه بگوید «این نظم برای ادامهی انباشت و کنترل، به ریاضت و سرکوب نیاز دارد»، میگوید «اگر آدمهای درست سر کار بیایند، میشود درستش کرد.» و همین نگاه است که در لحظهی اعتراض هم به جای ساختن سیاست طبقاتی، میرود سمت تکفیر اعتراض یا دخیل بستن به جناحهای “عدالتخواه”. به جای استقلال طبقاتی، به «حفظ وضعیت موجود به اسم ضد امپریالیسم» میرسد.
در سوی دیگر، گرایش دوم قرار دارد که نقطهی مقابل این بدبینی است، اما به همان اندازه مسئلهدار. بخشی از چپ که در شیفتگی به سیاست خیابانی، هر خیزشی را به عنوان حقیقت نابِ مردم میپذیرد. در این نگاه، خشم مردم قدسی است وهر نقدی به شعارها، افقها، و نیروهای مسلط در خیابان، به ترس از توده یا نخبهگرایی تعبیر میشود. اینجا یک خلط اساسی رخ میدهد: برحق بودن خشم، به مترقی بودن جهتگیری غالب ترجمه میشود.
در حالی که خیابان همیشه میدان نزاع است و هیچ تضمینی وجود ندارد که روایت غالب، روایت رهایی باشد. درچنین وضعی، شور میدانی میتواند به راحتی به مواد خام هژمونی راست تبدیل شود، هژمونیای که به دلیل نیروی مادی، رسانهای و تمادین عظیمی که پشت آن است، معمولن بستههای آمادهتری برای عرضه دارد. نمونهی بارز این فرآیند، مصادرهی سیاسی قیام ژینا توسط راست بود.
این دو واکنش متضاد، دو پاسخ متفاوت به یک خلأ مشترکاند: خلأ نمایندگی و برنامه طبقاتی. یکی سیاست را به دولتها و ژئوپلیتیک واگذار میکند، دیگری به خود خیابان. هر دو تلاشیاند برای پر کردن شکاف راهبری در لحظه بحران. یکی با پناه بردن به «فهم کلان» و دیگری با حل شدن در «حقیقت خیزش». آنچه در هر دو گم میشود، نه فقط سیاست طبقاتی، بلکه خودِ امکان تبدیل نارضایتی مادی به جهتگیری سیاسیِ آگاهانه است.
ناتوانی در خواندن بازار به مثابه یک میدان طبقاتی، دقیقن همانجایی است که این دو گرایش به هم میرسند. برعکس خوانشهای مطلق و انحرافی، بازار را نباید به مثابه یک طبقه دید. بازار یک میدان است. میدانی که در آن موقعیتهای طبقاتی متفاوت، با منافع و افقهای سیاسی گاهن متضاد، کنار هم قرار میگیرند و بهظاهر یکصدا به چشم میآیند. یکی گرفتن مکان با طبقه باعث میشود بعضیها با دیدن شروع اعتراض از بازار به سرعت به این نتیجهگیری سادهانکارانه برسند که کل حرکت مختص خرد بورژوازی و بنابراین ارتجاعی است.
اما در بازار و پاساژ علاالدین، طیفی از نیروها وجود دارند. از سرمایهدار تجاری و واردکننده بزرگ که به مجوز، ارز و شبکههای رانت وصل است، تا کاسب خردی که زیر بار اجاره و چِک و نوسان دلار له میشود، تا کارگر فروشگاه و انباردار و پیک، تا دستفروش و بیثباتکاری که در مرز بیکاری و خوداشتغالی اجباری زندگی میکند. همگی «در بازار» هستند، اما همگی یک جایگاه در مناسبات سرمایهدارانه ندارند.
این وضعیت نشان میدهد که چرا بازار را باید طبقاتی خواند، نه صرفن مکانی. بخشی از نیروهای حاضر در بازار، همان طبقه فرودستی هستند که از حاشیه به مرکز رانده شدهاند. دستفروشها، کولبرها، و بیثباتکارهایی که در شبکه توزیع و خیابان کار میکنند، از نظر موقعیت معیشتی ادامه همان حاشیهاند، فقط محل کارشان تغییر کرده. به همین دلیل، شروع اعتراض از بازار لزومن به معنای ختم شدن به بازار نیست. بازار میتواند نقطه آغاز باشد، اما سوخت اصلی اعتراض از همان فرودستانی میآید که در مرکز و حاشیه، زیر یک منطق واحد له میشوند.
یکی از نشانههای روشن این تکثر، گسترش اعتراضات به مناطق حاشیهای و فرودست در روزهای اخیر است. اگر مسئله فقط اعتراض بازار به نوسان ارز بود، انتظار میرفت به همان شبکههای کسبه محدود بماند. اما وقتی رد اعتراض را در شهرهایی مثل خرمآباد، ایذه، فسا، نورآباد و ممسنی و زاهدان میبینیم، تصویرتغییر میکند. اینجا دیگر مسئله صرفن بازار و نرخ ارز نیست، بلکه بحران بازتولید زندگی است: بیکاری، گرانی، بدهی، و سقوط قدرت خرید.
برای فهم سیاست طبقاتی، سؤال اصلی این نیست که افراد کجا ایستاده یا چه عنوانی دارند. سؤال اصلی جایگاه آنها در مناسبات بازتولیدی است، به این معنی که زندگی آنها چگونه بازتولید میشود. درآمدشان از کجاست و ریسک بحران روی دوش چه کسی میافتد. آیا از فروش نیروی کار زندگی میکنند یا از سود و رانت. آیا با نوسان ارز سود میبرند یا ورشکست میشوند. این پرسشها نشان میدهند که «بازار» هم میتواند پایگاه نظم مسلط باشد و هم محل پرولتریزه شدن لایههایی که ظاهرن مستقلاند اما عملن به وضعیت کارگری نزدیک میشوند.
اهمیت این تمایز اینجاست که اگر چپ بازار را یکدست و ذاتن ارتجاعی ببیند، هم نیروهای واقعن فرودست درون آن را پس میزند و هم امکان شکاف انداختن در بلوک رقیب را از دست میدهد. در مقابل، اگر چپ بازار را تقدیس کند و چشمش را بر نقش سرمایه تجاری بزرگ و شبکههای رانت ببندد، به توهم «مردمی بودن» یک بلوک طبقاتی میافتد که در لحظهی بحران میتواند جهت حرکت را به سود راست سازمان دهد. سیاست طبقاتی یعنی دقیق دیدن همین شکافها و کار کردن روی آنها.
خود این تکثر، فرصتی است برای مداخله، نه بهانهی عقبنشینی. این به این معنی نیست که تکثر خودبهخود به پیوند طبقاتی تبدیل میشود. در لحظهی بحران، نیروهای مختلف تلاش میکنند از دل تکثر یک وحدت سیاسی بسازند و روایت خودشان را قالب کنند. اگر چپ حاضر نباشد، راست این کار را میکند. این همان جایی است که شعارهای آماده مثل سلطنتطلبی یا ناسیونالیسم ضد منطقه، میتوانند رنج واقعی معیشت را به یک دشمن خیالی یا یک ناجی ساده تقلیل دهند.
در نهایت اینکه بخشهایی از چپ امروز به نئوکمپیسم، نسخهی «مهار اعتراضی»، یا تقدیس بیواسطهی خیابان میلغزند، صرفن خطای نظری یا سلیقه سیاسی نیست، بلکه ریشه در یک وضعیت تاریخی دارد. چپی که پیوند ارگانیک و پایدار با طبقه کارگر سازمانیافته ندارد، بهتدریج امکان مداخله مادی را از دست میدهد و به جای کنش، به تفسیر پناه میبرد. در این وضعیت، رسانه به جای سازمان مینشیند و تحلیل ژئوپلیتیک جای سیاست طبقاتی را میگیرد، چون هزینهاش کمتر است و خطرش هم پایینتر.
وقتی این چپ نه در محل کار حضور دارد، نه در شبکههای واقعی بازتولید زندگی، طبیعی است که بحران را از زاویه دولتها بخواند، یا به امید «جناح درست» درون حاکمیت دل ببندد، یا از بیرون به خیابان خیره شود و آن را قدسی کند. نتیجه مشترک هر دو مسیر، حذف تحلیل رابطهی کار و سرمایه و نادیده گرفتن سازوکارهای مشخصی است که فقر، بیثباتی و بحران را بازتولید میکنند.
این نشان از وضعیتی است که در آن چپ بیش از آنکه بتواند تضاد طبقاتی را سازمان دهد، ناچار است آن را تفسیر کند، و دقیقن از همینجا است که میدان سیاست طبقاتی به حاشیه میرود و روایتهای آماده، چه دولتی و چه اپوزیسیونی، امکان هژمون شدن پیدا میکنند.



